از خانه فریاد به مدرسه می بردیم
از مدرسه شورش به خانه
امروز
با سکوت به دانشگاه می رویم
و پازل بغض ترکیده مان را
از پنجره های سرویس جمع می کنیم
قضاوت عمق فاجعه های اتفاق نیافتاده
با شما
پ.ن:مدتی بود هر کی دعوت می کرد می رفتم میخوندمش و هرکی لطف می کرد و کامنت هم میذاشت میخوندم ولی جواب نمی دادم و برا کسی هم کامنت نمی دادم شاید به دلیل همون بهونه های همیشگی،روزمرگی پردردسر!
اینو گفتم که به دوستانی که لطف کردن و منو به خوانش اشعار زیباشون دعوت کردن بگم که خوندمشون و لذت بردم
تغییر شغل
قصه عجیبی نیست
ابرهایی که نمیگذرند
و گل هایی که
به جای عشوه فروشی به آفتاب
میوه های سیاهشان را به حراج گذاشته اند
این روزها
این روزهای بی روزنه به آسمان
خیال عبور ندارند
طناب دار بیاورید
می خواهم استعفا بدهم
حاشیه
هی زن
یادت رفته؟
خودت را در حاشیه صفحه حوادث مجله زرد
آن سوی میدان انقلاب جا گذاشته ای
حالا بیخود
این فال فروشک بخت برگشته را زیر سوال نبر!
پ.ن:این روزها سرم حسابی گرم است.مشغول ترجمه اشک هایم هستم،به 20 زبان زنده دنیا !!
چقدر پیاده رو ها را کش می دهند
این زردهای تکراری
اینجا که من هستم
موهای چروکم را
حتی همین بادهای همیشگی هم
عریان نمی کنند
حوصله تنگم را جمع می کنم و پیاده می شوم
باید سوار بر اتوبوسی تندرو
پاییز را رد کنم.
پ.ن۱: بی آر تی=اتوبوسهای تندروی تهرانی
پ.ن۲:این روزها، احتمال ترکیدن بغضهایم را که در نظر بگیرید،رعایت فاصله ایمنی حیاتی می شود!
دنيا....
چند نفر ديگر از ليست خط بخورد
به گوشه چشمت مي آييم؟
ياد"خدا بزرگ است" های يکدست که می افتم
اول کدام بغضم را باید بشکنم؟؟
کجای شهر شعری هست
که ردی از باطوم نداشته باشد؟؟؟
قبرم را به خانه می برم
و سعی مي کنم فراموش کنم
نداهای صامت
هجاهای تير را
از حافظه خرداد به ارث برده بودند
پ.ن:هذیان هایم را به حساب بهلول درونم بگذار....
هر روز لب پنجره ای
رو به خیابانی پر از شمشادهای خیلی جوان
می ایستم
یا طناب دار را
روبروی آخرین تکه آسمان پنجره ای اتاقم
می بندم
یا از داروخانه ای معتبر
مرگ موش با طعم ذغال اخته میخرم
اما هربار
با گلوله ای که از جایی شلیک نشده
به غیر رمانتیک ترین شکل ممکن
کشته می شوم!
پ.ن: عصر،عصر خلاصه هاست......نام کوچکم لزومی ندارد! صدایم کنید"سلام"
این روزها
با ابرو برداشتن ماه حتی
بیداری ام نمیگیرد.
احساس میکنم
آنقدر به زندگی کافر شده ام
که فقط کمی جسد اجاره ای لازم دارم
برای مردنم!
قضاوت قهقهه هایم به عهده باد
سهم تو اما
آخرین تکه لبخندم است
که برایت وصیت کرده ام
روی قبرم بنویسید:
دختری که هرگز نمرد!
پ.ن: دیشب هوس کردم دیوانگی هایم را یکجا آتش بزنم...اما نشد.
لطفا یکی به من بگوید،این باران نامربوط از کجا آب میخورد؟؟؟
برای سهراب
حال همه ما خوب است
نشسته ایم دور آرزوهایمان،
و دردهایمان را
به خاطرات هرگز نداشته مان
گره میزنیم.....
زخم هایمان را هم
یکی یکی از خاطرات مغشوشمان خط میزنیم
و ترانه های مان را
نثار مادران مصلوب دارهای نبافته میکنیم
شاید تهمینه ای میانشان باشد......
مینویسم:حال همه ما خوب است.
و انگشتهای تاول زده از حیرتم را زیر میز پنهان میکنم.
تو اما......باور نمیکنی!
دف منی هین مخور،سیلی هر ناکسی
نای منی هین مکن از دم هرکس فغان
خدایا،من دف توام؟پس برگیرم،بنوازم،بر تارم زخمه لا میزن،راه فنا میزن..........